درست مثل بچه ای که قوطیِ رانی را صد بار تکان می دهد تا مگر تکه ای چیزی تهش باقی مانده باشد، هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت. آخرین تکه های بودنش درونم ته کشیده بود و چیزی تکانم نمی داد. خیلی که بخواهم کنکاش کنم و ریز شوم، فقط یک بند باریک درونم مانده بود که به حرمت درددل های امیر نخلستان با چاه، سالی یک بار میهمان رمضانم می کرد.
خدا را می گویم. از در بیرونش می کنم و از پنجره می پرد داخل. به گوشش رسیده که مردنش را دیده ام و می ترسد اعلامیه ی ترحیمش را بر در و دیوار بچسبانم. بی خود نگران است. من کاری به کارش ندارم. طفلکی راه های ساده لوحانه ای را هم برای بازگشتم به آغوشش انتخاب می کند. آخر با هویج و چماق که نمی شود مرا رام کرد! CTRL + Z هم جواب نمی دهد! این بلاهایی که سرم می آید، مطمئن ترم می کند قهّار بودنش دقیقا یعنی چه.
خلاصه این که صفات رحمان و رحیم بودنش را هم بگذارد برای همان عزیز دردانه ها و آدم های خوب قصه و دست از سر من یکی بردارد. اصلا اینجا در وبلاگ می نویسم تا کار فرشتگان مقربش برای مکتوب کردن اعمالم سخت نشود و با Print Screen و Snipping Tool این یکی را هم بفرستند لای پرونده ی قطور گناهانم !
سهم من از محرم امسال، خیره شدن به خیل سیاهپوشان بود از صندلی عقب ماشین، با همراهی نوستالژیک حمید سلحشور و «ای بی نشونم نرو» خواندنش.
راستی، پیاده هم شدم یک بار. دلم نمی خواست همراهانم را بیش از این ناامید کنم. انتظار برای فردایی که نمی آید، موج می زد در چشمان مردمی که روشنی شمع های شان را گره می زدند به همدیگر. اگر واقعا کسی از آن بالا نگاه می کرد، این همه شمعی که روشن شده بود، لااقل توجهش را جلب می کرد. دخترخاله ام می گفت شگون ندارد شمعم خاموش شود. در هوای سرد کرج نتوانستم پایه اش را محکم کنم و می لرزید. یک بار حتی تا مرز خاموش شدن رفت و دوباره روشنم کرد. آرام اشک می ریخت و لابد دلش می سوخت که در میانه ی این دریا، قربانی حواس پرتی او می شود؛ حواس پرتی کسی که تا همیشه هی قیافه حق به جانب می گیرد که حق دارد نشانی مادر قطره ها را عوضی بگیرد.
لعنتی !