من خیلی می فهمم. خیلی. اینو همه بهم میگن. این فهمیدن هم دردسرهایی داره که نگو و نپرس. به قول اون یارو ندونستن یک درده و دونستن هزار درد. از اون بدتر زندگی کردن بین آدماییه که واقعا نمی فهمن. خیلی سخته. خیلی...
دیشب داشتم کتاب این مرد شاعره که خیلی ادعاش میشه و فقط واسه رقابت با من اومده طبقه ی پایین خونه ی ما، رو می خوندم. آقا هنوز نیمده پا کرده تو کفش ما. اسم شعرش بود "آب را گل نکنیم". بنده خدا فکر میکنه چون ما طبقه ی بالا هستیم، اگه ما آب رو گل کنیم، آب اونا هم کثیف میشه. آخه آدم اینقدر کوته فکر. اینقدر بی بهره از نعمت هوش خداوندی. بگو آخه مرد حسابی، آبِ اهواز همش گِلِه، برو یه نصفیه بگیر. این حرفا چیه؟ رفتم پایین اینا رو بهش گفتم و برگشتم بالا.
سریع نیم ساعت نشده، واسه پاچه خواری این خواهر کوچولوس "پروین" رو فرستاد بالا با این شعر "مردم بالادست، چه صفایی دارند"! آخه آدم اینقدر ترسو. اینقدر ناکامل. بعدش البته خودش فهمید چه سوتی بزرگی داده، اومد جبران کنه یه شعر دیگه فرستاد: "اهل کاشانم، روزگارم بد نیست". یعنی از نادانی ام نبود، از بی اطلاعی ام بوده که چون خوزستانی نیستم... . حالا این هیچی. به من چه که وضعت خوبه. می خوای منو با پول بخری. خجالت بکش آقا. تو مثلا شاعری خیر سرت.
واقعا باید یه فکر اساسی واسه این شاعرها کرد. بعد متاسفانه یه عده کم اطلاع میرن اعتراض می کنن که چرا به وضع هنرمندها رسیدگی نمیشه. آقا میگه "پیشه ام نقاشی است، گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما". واقعا خنده داره. اسم کسی که خودش هم نمیدونه چی کاره است رو که نمیذارن هنرمند.
کجاست سازمان بازرسی؟ واسه ما آره، واسه بقیه نه. بابا خودش داره اعتراف میکنه. این آقا جد اندر جد 2 شغله بودن. بیا اینم سندش. "پدرم نقاشی می کرد، تار هم می ساخت. تار هم میزد. خط خوبی هم داشت...". یعنی چی؟ یعنی پدر این آقا به ابزارات قبیحه ای مثل ... هم دست میزده. من اِبا دارم اسم این وسیله رو بیارم که ازش اصوات ... . استغفر الله!
داشتم می گفتم. من خیلی می فهمم. خیلی. ولی این همسایه ی طبقه ی پایین ما فکر میکنه هالو گیر آورده. فکر میکنه شهر داروغه نداره که مچشو بگیرن. تو روز روشن. جلو چش 24 میلیون آگاه و فرهیخته و حالا اون بقیه که هستن، با "چه گوارا" ارتباط برقرار می کنه. وطن فروشی تا این حد؟ رسوایی تا این حد؟ آدم حرف دلشو به کی بگه؟ فکر میکنه ما چه گوارا رو نمی شناسیم. تازه دعوتش میکنه بیاد اینور. یعنی چی؟
یعنی بیا وطن ما رو بگیر. یعنی ما هیچی. یعنی ما بوق. یعنی فرهنگ بی فرهنگ. یعنی جنگ جهانی. یعنی استثمار پیر! تازه آدرس هم بهش میده که کجا دیوار کوتاهه که راحت بیاد تو!
من که روم نمیشه این سند آخر (منظورم همون شعرآخراین آقاست) رو تایپ کنم. کپی paste می کنم، شما هم بخونین، ولی گول این هنرمند نماهای بی هنر رو نخورین:
"چه گوارا" این آب
چه زلال این رود
...بی گمان در ده بالادست چینه ها کوتاه است
بهانه ی این نوشتار: اخیرا در نمایشگاهی از آثار سهراب سپهری که در یکی از استان ها برگزار شده بود، مسئول اداره ی ارشاد آن استان از پروین سپهری –خواهر سهراب- می پرسد :چرا استاد خودشون تشریف نیوردن؟ !!!!!!!!
برچسبها: طنز