1. دانشکده، راهروی کلاس ها؛
داشتم رد می شدم که نگاهم به دختر و پسری جلب شد که طبقه ی بالا داشتند با هم صحبت می کردند که به یکباره دختر یک کشیده ی سنگین در حد ضربات ناظم های راهنمایی به دانش آموزان در گوش پسرک خواباند. پسرک می خندید.
2.عصر همان روز، آرایشگاه؛
جوانی حدودا 30 ساله که به زور می خواست مردی خودش را در چشم من و بغل دستی ام فرو کند، یکه تازی می کرد. چنان از بریدن گوش این و دریدن سینه ی آن و شکستن سر ملت و بستن دهان قلدرهای محل می گفت که تو یاد "کلینت ایستوود" می افتادی و شاید هم "لین چان" و چون به اسطوره ها نزدیکتر بود سخنانش تا به افسانه ها، فکر می کردی نقال یک قهوه خانه داستان خنجری که در سینه ی سهراب رفت را نقل می کند. چه گوش شنوایی داشت بغل دستی من و چه حوصله ای داشت آرایشگر من و چه حال خرابی داشتم من. حالا آرایشگر به سمت قهرمان برگشته و منِ بخت برگشته باید منتظر اتمام اپیزود قهرمان بمانم.
در بحبوحه ی تشریح نبردی که قهرمان ما در آن از پشت خنجر خورده بود، صدایی به گوش رسید که چون اطمینان داشتم صدای زنگ موبایل آن کوچولویی بود که گوشه ی آرایشگاه نشسته، با لبخندی شیرین به انتظار جواب دادنش نشستم که مثلا "مامان، من تا 45 دقه ی دیگه خونه ام؛ راستی از اون پاستیل ها واسم گرفتی؟".
ولی خب، تیر خیال من هم به سنگ خورد و صدا، نه صدای آن کوچولوی گوشه ی آرایشگاه، که صدای زنگ موبایل قهرمان ما بود که توی جیب گشاد شلوار 6 جیبه ی عهد بوقش بی قراری می کرد.
قهرمان به ناچار ما را از شنیدن ادامه ی حماسه ی مصنوعش (!) محروم کرد و جواب داد. صدای ضعیف دختری از آن سوی خط می آمد. نیازی به کنجکاوی بیشتر نبود:
قهرمان_ بله؟
دوست قهرمان_ .......
- غذا چی دارین؟
- ......
- کی غذا رو درست کرد؟
- ......
- خوشمزه است؟
- ..........
- الان همه دارن می بینن با من حرف می زنی؟ (همراه با حس افتخاری شبیه آنچه اسکندر هنگام فتح ایران داشت!)
داشت حرف می زد که قطع شد (شد؟).
قهرمان برگشت به سمت آرایشگر و گفت "مِمِد، خاطرخواه زیاد شده. داشت گریه می کرد چرا بم سر نمیزنی. چی کارش کنم مِمِد ؟"
3.
ما مردها داریم می بازیم. داریم گوهر دست نخورده ی دست نیافتنی غرورمان را دستاویز دوستی هایی می کنیم که حرمت شان حباب را روسفید می کند.
وقتی پسرک های شبیه حکایت 1 این پست را می بینم که مثل سگی که دنبال صاحبش می دود و برای ذره ای غذا له له می زند (واقعا تعبیر بهتری به ذهنم نمی رسد) دور و بر دخترک می پلکد؛ احساس خفگی می کنم.
کاش لااقل وفای همان سگ را داشتید یا محبت همان صاحب سگ نصیب تان می شد، راستی غذای یک سگ هار ولگرد دست آموز چیست؟
منگنه : میلاد امام غریب بر عاشقانش مبارک.
برچسبها: اخلاق