سفیدپوش شدن دختری که تمام عمر دوستش داشته ای، یک جور خوشحالی درونی به همراه دارد که با هیچ نوع خوشحالی دیگری نمی شود مقایسه اش کرد. ذوق می کنی اصلا ! آنقدر که حتی قدّ یک نوک انگشت نیازی نیست ادای خوشحال بودن در بیاوری، خودش کافی ست !
من تا همیشه برای خواهرم، داداش کوچیکه باقی می مونم. تا همیشه هی اذیتش می کنم ! تا همیشه هی قهر می کنیم و لج می کنیم و آشتی نمی کنیم و آشتی نمی کنیم و نمی کنیم تا آن ته قصه، چند ساعت بعد برسد و یواشکی با تعارف کردن یک قاچ سیب یا پرسیدنِ «ساعت چند میخای بری خونه دوستت؟» آشتی کنیم، جوری که غرور هیچ کدام مان نشکند !
دلم برای خیلی چیزهایت تنگ می شود آجی!
برای تلاش همیشگی م برای قایم کردن روابطم، تنهائی هام، اندوهم و شکست هام پشت غرور مردانه م و هوش عجیب تو که با تیکه هایت بهم می فهماندی که همه چیز را می دانی و فقط کنارمی.
برای لجبازی ام و نیم نگاهم به اتاق خوابی که دو سال است ازم گرفته ای و من ثانیه شماری می کردم که پسش بگیرم و حالا که نیستی، جرئت نمی کنم حتی درش را باز کنم.
برای تمام سالهای دبستان و پشتیبان بودنت. چقدر زورت زیاد بود آن روزها !
برای پنجه در پنجه هایت انداختن که باعث میشد همیشه انگشت هایم قوی باشند !
برای تمام دل نگرانی هایت برایم که بُروزشان نمی دادی و می دادی.
برای همه ی دخترانگی ات.
برای لذت بکر داداش صدا کردنت.
خوشبخت بشی عزیزم !
