تبليغاتX
پای دراز و گلیم کوتاه
پای دراز و گلیم کوتاه
رایکا از «سرسری خوانان» بیزار است
نگارش در تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 توسط رايكا

شماره سوم نشریه فرشته های کاغذی با زحمات ساموئل کابلی، مهدی حسن زاده، الهام حیدری و مهسا عاصی منتشر شد. داستان کوتاهی از من هم در این شماره منتشر شده که قبلا نسخه ی ناقص‌ترش (!) را در همین وبلاگ خوانده بودید.

دعوت تان می کنم به دانلود این شماره که به شعر، داستان، نقد و یک ویژه نامه عالیمی پردازد. داستان مرا هم اگر نخواندید (صفحه 132 !!!!)، سعی می کنم ناراحت نشوم ! ولی محض رضای من ویژه نامه فوق العاده نشریه در مورد علی عبدالرضایی و آثارش را از دست ندهید !

لینک دانلود شماره سوم فرشته های کاغذی

پ.ن: ممنون از همه عزیزانی که به یادم بودند. قدرتان را می دانم دوستان. همین !


برچسب‌ها: داستان
نگارش در تاريخ پنجشنبه 18 اسفند1390 توسط رايكا

بدون شک، سال 90، بدترين سال عمرم بود، سال مرگ خدا و دفن رويا، و يلداي 90، 

تلخ ترين شبم، با تمام وجودم آرزو مي کنم که کاش، 1 دي 90، پايان دنيا بود. که این روزها«بالا و پایین پردینم از شوق زندگی نیست، ماهی، روی خاک، چه می کند1؟»

و

تقدیم به رویای بیست و هفت سالگی ات که نیستم :

 

«حرف که می زنی انگار

سوسنی در صدایت راه می رود

حرف بزن

می خواهم صدایت را بشنوم

تو باغبان صدایت بودی

و خنده ات دسته کبوتران سفیدی

که به یکباره پرواز می کنند.

تو را دوست دارم

چون صدای اذان در سپیده دم

چون راهی که به خواب منتهی می شود

تو را دوست دارم

چون آخرین بسته سیگاری در تبعید.

تو نیستی

و هنوز مورچه ها

شیار گندم را دوست دارند

و چراغ هواپیما

در شب دیده می شود

عزیزم !

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود.

و من

گوزنی که می خواست

با شاخ هایش قطاری را نگه دارد... »2

.

و حالا، من مانده ام و یک دنیا دلتنگی برایت و همان دفتر شعر مشکیِ اینبار پاره پاره و روح مچاله شده و سالی که نود سال پیرم کرد. زندگی بازی نیست. می دانی ؟

 

1. از حسن اسماعیل زاده

2. از رضا بروسان

نگارش در تاريخ دوشنبه 8 اسفند1390 توسط رايكا

1

گفتم

« بیا خاطره ی دیدارمان را هزار بار تکرار کنیم»

و مرا شکست

اشتباهم گرفته بود

با آینه

 

2

تنها نرو

من حوصله ی بزرگ کردن بچه ها را ندارم

این «امید»

این هم «آرزو»

جفت شان حرام‌زاده اند

«یاسمن»

دوباره

به دیدارم می آید.

§       

و واضح است که این دو قدیمی ترند:

3

شب و روز در فکر منی

چه می شد اگر

این «در»

شکسته می شد ؟!

 

4

سر در گم بودند

                        به صف می شدند

                                                بازی می کردند

                                                            بالا و پایین می رفتند

                                                                                    اما گیج می زدند...

 

چند روزی ست

                                    یکی شان

                                                            آرام شده

همین که می نویسمش

                                             زود می رود بالای صفحه

                                                                    و به گنگی هم قطارانش می خندد

به گمانم

                        نام آن واژه

                                                « تو » بوده باشد !

§       

و یک شعر خیلی قدیمی

5

دخترک

پای آن کاج بلند

به سخن واره ی ناحق رنگ باور می زد

پشت یک مسجد خیس

رو به آتشکده ی مردم پاک

پسری را دیدم

مرغ یا حق را کشت

و به تاوانِ گناهش به کدامین سو رفت؟

زیر صد مزرعه خاک !

 

پ.ن : حسن هادوی عزیز به خانه ی جدیدش رفته. او را از رامسید در اتوبان دنبال کنید.

پ.ن 2 : وبلاگ دومم، شعر و دنیایی که می سازمش، هر روز با چند شعر به روز می شود...


برچسب‌ها: شعر
نگارش در تاريخ جمعه 28 بهمن1390 توسط رايكا


باور کنید بشریت دارد تجربه های جدیدی را پشت سر می گذارد. مفهوم انسانیت پوست می اندازد و یک آدم درجه سه به عنوان قهرمان روزهای انقلاب به تلویزیون می آید و به بازجو بودنش افتخار می کند.

 

معماری دنیا عرصه های جدیدی را پیش روی خود می بیند، چرا که سر در ورودی مجلس را چنان کوتاه ساخته اند که برای ورود، دیگر نه فقط باید خم شد که بایستی زانو زد و سینه خیز تا پابوسی عکسی رفت که در ابعاد بزرگ لبخند می زند.

 

معلمان تاریخ به جای بازگویی داستان مصر و یوسف و سیر در گذشته های دور، از سه ماه دیگر می گویند که چطور قحطی می آید و یوسف این بار به جای دیدن هفت گاو در خواب، هفتاد میلیون زن و مرد را در بیداری گاو می بیند و می گوید: «اقتصاد ایران کجا به هم ریخته است ؟».

 

اساتید اقتصاد خوشحالند که برای رفرنس دادن به «فاجعه آمیزترین وضع اقتصادی ممکن» دغدغه ای ندارند و دانشجویان معنای بی عرضگی دولت را با پوست و خون حس می کنند.

 

هرمنتیک خودزنی می کند و عقلای دوراندیش بیمناک از جنگ، ترسو خوانده می شوند. کودکان یاد می گیرند که نقاشی شان با داشتن «مرگ بر ...» برنده ی جشنواره ها می شود. «علی معلم» شاعر و حدادعادل فیلسوف و رحیم پور ازغدی تئوریسین می شود و حسن عباسی دکترین سیاسی می دهد. به آرامگاه شاملو بی حرمتی می شود. داریوش آشوری در آلمان می اندیشد که «خدا مُرد ؟»

 

سروش دو به شک است که قلمش را بردارد و به دین حکومتی حمله کند یا پاک کنش را بردارد و مضاف الیهِ عبارتِ «روشنفکری دینی» را پاک کند. جرج اورول کتاب تعبیر خواب باز می کند.

باور کنید بشریت دارد تجربه های جدیدی را پشت سر می گذارد...

 

پ.ن.1: خاطره همتی عزیز لطف کرده و شعر زیبایش را به من تقدیم نموده است. بخوانید مهربانی این دوست عزیز را از اینجا

پ.ن.2 : وبلاگ دومم، شعر و دنیایی که می سازمش، با اشعاری از سید مهدی موسوی، فروغ، الهام میزبان، محسن عاصی، قیصر، روجا چمنکار، سحر گرایی نژاد، شل سیلور استاین و شیمبورسکا به روز است. لذت ببرید لطفا !

پ.ن.3 : نظرات این پست مثل همیشه باز است، پس دوست عزیزی که می آیی و هر حرفی می زنی و می روی، اینجا جای قهرمان بازی نیست، آدرس بگذار و برگرد و بشنو تا این احترام، متقابل باشد.

پ.ن.4 : باور بفرمایید رایکا اسم مرد است !


برچسب‌ها: سیاست
نگارش در تاريخ سه شنبه 27 دی1390 توسط رايكا

آهای آقای خبرگزاری فارس که اینقدر سوخته ای که به دست دادن فرهادی با آنجلینا جولی

گیر می دهی

آهای وزیر ارشاد حقیری که خاک بر آتش خانه سینما می ریزی

آهای صدا و سیمای کور و کر و لال

هیچ اهمیتی ندارد که کورید و نمی بینید

به افتخار اصغر فرهادی و جدایی

به افتخار مردی که لبخند را بر لب مردمش نشاند

به افتخار مردی که مردمش را صلح دوست خواند

بیایید برای جدایی نادر از سیمین جشن بگیریم !

عکس